دُرســادُرســا، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره

دُرســـــــــا ؛ مُروارید خونه ما

روزها و شب ها با درسا

سلام عشق مامان این مدت اینقدر ما رو مشغول خودت کردی اصلا فرصت نشد بیام چیزی واست بنویسم.. آخه میدونی اینقدر بانمک شدی که نگوووو.... ماشالا دختر آروم و ساکتی هستی..ولی وقتی گرسنه ات بشه جیغ هایی میزنی که بیا و ببین .. شبا هم معمولا سه بار واسه شیر بیدار میشی و دوباره میخوابی..البته بعضی وقتا هم خوابت نمیاد و یک ساعت بیداری و همه جا رو خوب نگاه میکنی... وقتایی هم که بیداری باهات بازی میکنیم و تو هم شیرین شیرین واسمون میخندی.... بخاطر رفلاکسی که داری دکتر داروهایی داده که بعضی هاشون تلخن و ما هز فرصت استفاده میکنیم و با ترفندهایی اونا رو به خوردت میدیم............. ببخشید نفسم ولی مجبوریم!!!! همه همه خیلی دوستت دارن..و...
18 مهر 1391

27 مرداد ماه 1391 ؛ روز جان گرفتن دوباره من

سلام عروسک مامان میخوام واست تعریف کنم از روزهایی که لحظه شماری می کردیم واسه دیدنت... توو هفته 39 بارداربم رفتم دکتر واسه چکاپ هفتگی.. دکتر گفت فشارت بالاست و برو خونه و فردا دوباره بیا فشارت رو بگیرم.. اگه اینطور باشه توو همین هفته زایمان میکنی.. واااای.......... من اصلا انتظار این موضوع رو نداشتم......... سریع به مادر جون و پدر جونت خبر دادم و منتظر فردا شدیم تا ببینیم چی میشه.......... فردای اون روز هم رفتم دکتر و با قرصی که داده بود یکم متعادل شد.. ولی دکتر گفت میتونی توو این هفته زایمان کنی........... خلاصه قرارمون جمعه 27 مرداد ساعت 9 صبح شد!!!!!!!!!!!! چه لحظه های هیجان انگیزی ................ ما...
7 شهريور 1391

لحظه دیدار نزدیک است !!!!

سلام عسلم دیگه کم کم داره نه ماه انتظارمون به پایان میرسه..هرچند که روزهای خوب خوبی با هم داشتیم و میدونم که دلم واسه تک تک لحظاتش تنگ میشه. ولی  دیدن روی ماهت و بغل کردنت این دلتنگی ها رو جبران میکنه دخترکم؛ دیروز دکتر رفتیم و جمعه 27 مرداد ساعت 9 صبح قرار است که کوچولوی ما به دنیای ما بیاد و پا به این دنیا بذاره.. پس تو این دو روز باقیمونده حسابی مواظب خودت باش. من هم از اینکه هنوز تو وجودمی نهایت استفاده رو میبرم!! از شمال هم همه دارن میان تا لحظه به دنیا اومدنت رو با هم جشن بگیریم عروسک !!! نمیدونم چه حسیه که دارم... هم خوشحالم، هم استرس و دلهره دارم........ نمیدونم         ...
25 مرداد 1391

هفته های آخر بارداری و استرس های بیشمار

سلام دخمل گلم ماه رمضون هم اومد و من نتونستم روزه بگیرم ولی هر روز واسه سلامتیت سعی میکنم قرآن بخونم گلم............. الان هفته 37 هستیم و تقریباً چیزی نمونده که به دنیا بیای و بپری توو بغلمون.... ولی مشکل اینجاست که این روزا خیلی دیر میگذره و با استرس همراه هست... دیروز احساس میکردم که تکونای خوشگلت ( مطمئنم بعد از اومدنت یکی از اون مواردی هست که دلم واسش خیلی خیلی تنگ میشه!!!! ) ، کم شده بود و منم کلی نگران !!!!! تصمیم گرفتیم بریم بیمارستان و چکی کنن ببینن قضیه چیه... با بابایی رفتیم بینارستان و خانم ماما گفت بهتره نوار قلبی از این وروجک بگیریم ببینیم چه خبره......... وقتی شروع به گرفتن نوار کرد دخترمون تند تند تکون خورد ...
10 مرداد 1391

انتخاب نام دُرســـــــا برای دخمل گلمون

سلام عزیز دل مامان یه چند وقتی هستش که درگیر انتخاب اسم واسه دخملمون هستیم.... چند تایی انتخاب کردیم و باید از بین اونها بهترین رو  انتخاب میکردیم.. بابایی دوست داشت اسمی باشه ایرانی با معنی خوب و روان.. من هم همین نظر رو داشتم خلاصه بعد از مشورت و نظرسنجی از خونواده ها به این نتیجه رسیدیم که دُرسا (به معنی :دُر=مرواريد+ سا=پسوند شباهت،شبيه به دُر و مروارید) میتونه اسم مناسبی واسه دخمل نازمون باشه..  امیدواریم که خودت هم این اسم رو دوست داشته باشی عسیسم ...
4 تير 1391

یه جشن سیسمونی کوچولو واسه دُرسا خانوم

روز 31 خرداد 91 سرویس تخت خواب درسا جون رو آوردن و مادر جون و پدر جون (مامان و بابای مامان) و خاله لارا و خاله سولی و سینا جون (دایی درسا خانوم) از شمال اومدن کمکمون تا سیسمونی دخترمون رو بچینیم... عکسای سیسمونی درسا جون رو در ادامه مطلب ببینیم شب اول تیر هم خونواده باباجون رو دعوت کردیم تا سیسمونی دخترمون رو ببینن و همون شب هم اسم دخترمون رو رسماً اعلام کردیم!!!!!!     خاله لارا و خاله سولی هم کادوهایی واسه دخملمون آوردن........ دستتون درد نکنه خاله ها !!!!!!!!! اینم کادوی مادر جون لیدا ........ افروز جون و خاله مریم هم زحمت کشیدن و کادویی واسه دختر...
4 تير 1391

اولین خرید سیسمونی دخترمون

سلام عسلم .... بالاخره تو هم سیسمونی دار شدی !!!!!!!!!!   دیروز من و بابایی رفته بودیم مرکز خرید تیراژه ... یه مغازه ای بود که خیلی خیلی لباسای خوشگل داشت که دل ما رو داشت آب میکرد... بابایی هم گفت خوب فعلا بریم یه چیزایی که دوست داریم بخریم تا مامان و بابا از شمال بیان و بقیه خریدها... خلاصه رفتیم داخل و همه چیزای خوشگل رو واسه دختر خوشگلمون خریدیم ....                                                      &n...
2 خرداد 1391

دلتنگی مامان و بابا

سلام عسل مامان و بابا ببخشید که دیر به دیر میام واست بنویسم.. آخه این هفته خیلی خیلی کار داشتیم... آخه میدونی به خاطر حضور تو خدا هم به ما لطف کرد و ما خونه دار شدیم... حالا هم تو یه اتاق خوشگل و جداگونه داری... هم مهمونای ما.... خلاصه جمع آوری وسایل خیلی سخت بود... مادر جون ( مامان مامانی) با اینکه پاش تو گچ بود و فرانکی از رشت اومدن کمکمون... بعدش هم خونواده بابایی همشون اومدن کمکمون.. آخه من نمیتونم خودم خیلی کار کنم مزاحم همشون شدم!!!! بعد از جمع آوری هم اومدیم خونه جدید و کلی کار اونجا داشتیم که خدا رو شک با کمک همگی در طی یک هفته کارها تموم شد.... طفلکی بابا احسانت هم خیلی خیلی خسته بود و همش مواظب من بود که اذیت ...
9 ارديبهشت 1391

اولین کادو های دخمل جیگر مامان و بابا

سلام عشقم... امروز با چند ماهی تاخیر اومدم اولین کادوهایی که گرفتی رو واست بذارم.... خاله راشین از دوستای خوب مامانی وقتی فهمید که تو دل مامانی هستی کلی کلی خوشحال شد و در اولین فرصتی که اومد پیشمون واست یه عروسک خوشگل و ناز واست آورد... بار دیگه هم که اومد یه آویز پستونک آورد که من عاشقش شدم........ منتظرم که بیای و یه پستونک ناز بذارم توش و تند و تند بخوریش .......... وااااااااااااااااااااااااااای    یه کادوی دیگه ات هم اینه که دوست بابایی سیاوش و فرشته وقتی فهمیدن که ما نی نی داریم واست یه خرگوش صورتی ناناز آوردن........    عمو علی و زن عمو مریمت هم از ترکیه اولین ...
23 فروردين 1391